Niloufar Mehboudi

انقدر دلم گرفته که هی میخوام بیام تو اینستا بنویسم ‌ببینم کی گوش میده. 

من که اینفلونسر نیستم ولی میتونم بفهمم چرا یکی انفلونسر میشه یا نویسنده. من مدلم اینجوریه که دلم میخواد حسای خوبمو با بقیه به استراک بذارم یعنی هرچی ته ته دلمه معمولا یا همونجا میمونه یا همونجا میمونه. ولی خب وقتی مینویسم انگار از تو دلم در میاد و هر کسی که دوس داره واقعا بخونه‌، میخونه کسی و مجبور نمیکنم.

بعدش هر کی با هام حرف میزنه اونه که میچسبه چون بازم زورکی نبوده.

امروز ۷ دسامبر ۲۰۲۲ 

تو قطار نشستم دارم میرم سر کار. حال هوای کلی، هوای کریسمسه. یه هو میبینی یکی یه چیزی میبافه یکی کادو دسته و…

ماریون و چند روز دیگه میبینم احتمالا، براش یه گردنبند قشنگ خریدم چون هم خیلی بهش میاد زیورآلات هم من چند سال هست برای تولدش کار خواصی نکردم. ماریون خیلی حواسش به من هست. به هر بهونه ای بهم یه چیز کوچولو میده و هرموقع میریم بیرون کلا مثل مامانم هرچی میخوریم من اصلا به حساب کردن فکر نمیکنم. همیشه اون زحمتش و میکشه. این سری که میبینمش یه کم با موقع های دیگه فرق داره، این سری درسم تموم شده مدرکم اومده و سر کار دائمم. دیگه وقتش بود یه کادوی برازنده برای گل مامان بگیرم. خیلی خوشحالم. کادو دادن حالمو خوب میکنه. مخصوصا به عزیزام. 

داشتم فکر میکردم که چجوری یه کم خاصیش کنم. 

یه عکس دارم با ماریون و دو تا دخترش. تو اون عکس ماریون و ۳ تا دخترش تو یه قاب هستن😋 منم خودمو جز دختراش حساب کردم. اونو برای خودم و خودش چاپ کردم. داشتم به این فکر میکردم که گردنبندو بکنم تو اون عکس گردنش. مثل کلاژ. ولی خب یکی دیگه از اون عکس براش چاپ میکنم که یکیشو راحت کلاژ کنم. 

همینجوری که ذهنم داشت کادورو میپیچید داشتم آهنگ ایرانی هم گوش میدادم. آخ که خطرناکه. قشنگ رفتم ایران و حال و هوای عید. چقدر دلم تنگ شد.

ذهن آدمیزاد چقدر میپره ها. بعد به این فکر کردم که من قصد داشتم بعد از پایان نامم بیشتر توی اینستا بنویسم ولی خب به خاطر شرایط فعلی توی ایران (زن زندگی آزادی) نمیشه چیزی پست کرد و‌نمیخوامم. تمرکز باید روی چیزای مهمتری باشه. این شد که گفتم حالا بنویسم خالی شم مهم نیست کجا باشه.

چند ماه اخیر خیلی سخت گذشت. یعنی تو مهاجرت اگر دو سه تا مرحله سخت داشتم این چند ماه اخیر جز یکی از مراحلش بود. از زمین و زمان میبارید. یعنی انقدر مقاومت کرده بودم که خسته شده بودم با تمام وجود. جوری که به رو خودم نمی اوردم ولی یه هو میدیدم تو قطار گریم بند نمیاد. هنوزم یه کم اونجوری هستما ولی خیلی بهتر شدم. آقا نخوام دختر قوی باشم کی و باید ببینم؟ ولی خب خودم انتخاب کردم باید پاش وایسم. 

برای کریسمس نزدیک دو هفته تعطیلی داریم. چون فعلا دارم یه سری بدهی دوره دانشجویی و صاف میکنم، پولی برای سفر پلن کردن ندارم ولی خب خیلی خیتم باید یه کاری‌کنم. برنامه های کوچیک کوچیک و کم خرج میریزم. تا ببینم چه میکنم دیگه. 

ویوین. همکار جدیدمون هست که روزای اول رو مخم بود همش پیش خودم میگفتم چقدر حرف میزنه. اون خونشون چند تا ایشتگاه بعد از من بود. و همزمان داشت دنبال خونه توی کلن میگشت. دختر هدفمند و زرنگیه. بعد از یه مدت با هم بیشتر اکی شدیم و سعی میکردم با هم برگردیم و خونه و صبح ها از قطار پیاده میشیم باهم بریم شرکت. خیلی بامزست کلی میخندیم با هم. داشتم فکر میکردم چه خوب که تنها نیستم. برگشت به خونه با یه نفر دیگه خیلی قشنگتره تا تنها. گذشت و یه خونه پیدا کرد. خونه. ای که خیلی براش گشته بود و کلی دوسش داشت. خیلی ی ی ی براش خوشحال شدم ولی خب منم باز تنها شدم. از این دام گرفت که من حتی نمیتونم دنبال خونه بگردم. منتظر جوابی از اداره خارجیا هستم. تا اون نیاد نمیتونم از سر جام تکون بخورم. 

جوری که ویوین راهو توصیف میکرد. موقعی که خورشید طاوع میکنه، رنگ آسمون. برا من راه انگار شده بود یه اجبار، ازش لذت نمیبردم. 

یا مثلا یه جای مسیر یه ویژ خاصی داره یه هو‌گوش آدم میگیره. میدونست دقیق کجا اینجوری میشه. هم قطار خوبی بود. 

بعضی موقع ها وقتی آلمانیا نق میزنن خیلی زورم میگیره میخوام بزنم در شونش بگم ببین صفر تو آرزوی خیلی از ماهاست. یعنی همین تو بی هیچ، آرزوی یه عالمه آدمی. یه کم قدر بدون. داری آرزوی منو زندگی میکنی. تو ۲۴ سالگی. به کم شکر. یه کم به خودت افتخار کن.

خلاصه که من فعلا هیچ کاری نمیتونم بکنم… تا ببینیم کی دلشون میخواد جواب بدن.

هر اتفاقی این مدت افتاده خیریتی داشته ها. میدونم. ولی خب دلم که نمیدونه. دلم دوس داره هر روز انقدر راه نره و بیاد. دلم دوس داره یه خونه بزرگتر داشته باشه و برای چیدنش دوق داشته باشه. دام دوس داره ماشین بگیره، دوس داره برای بچه برادرم کادو بگیره. دوس داره برای نسترن پول تو حساب داشته باشه که هر جوری شد بیاد. این دلو چه کنم. یه کوچولو دیگه باید طاقت بیارم. امسال سال پرباری بود. خیلی چیزارو به سر انجام رسوندم. بقیشم میتونم. یه کم دیگه قوی بمون نیلوفر.

دیروز موقع ناهار تو شرکت یه هو دیدم اشک تو چشام جمع شده و سرازیر شد. سریع جمع و‌جورش کردما ولی خب اصلا دیگه دست خودم نیست. قوی بودن از چشام میزنه بیرون گاهی. 

جودی الود و میشناسین؟ یه همراد پنداری عجیبی باهاش دارم. با خوندن نامه هاش حال میکنم به خاطر همین دلم نوشتن میخواد. حال منو خیلی خوب میکنه. شاید نوشته های منم حال خیلی هاذو خوب کنه. امیدوارم. 

Schreiben Sie einen Kommentar

Ihre E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert